تبليغاتX
™ عاشق دل سوخته ™

™ عاشق دل سوخته ™

چه حقیر است این عشق

 

چه حقیر است این عشق

گر بماند به میان من و تو

خود بمیرد در خود

گر ببندد در خود

و بماند به میان من و تو

عشق دربسته

ناسزایی است به عشق همگان

او که سیبی را دوست می دارد

به همه مهر می ورزد

که همه از گوهر یکتایند

من به خوبی میدانم

که ورای من و تو

هستی هست

عشق ما می میرد ، مگر آزاد شود

رفتنت رنج من است

رنج من ، عشق من است

پس رهایت خواهم کرد

چون تو را آزاد دوست دارم

 

شاعر : پائولو کوئل
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 17:57  توسط ™ L I Z A R D ™   | 

تکيه به شونه هام نکن

 

من از تو افتاده ترم

 

ما که به هم نمي رسيم

 

بسه ديگه بزار برم

 

کي گفته بود به جرم عشق

 

يه عمري پرپرت کنم

 

حيف تو نيست کنج قفس

 

چادر غم سرت کنم

 

من نه قلندرشبم

 

نه قهرمان قصه ها

 

نه برده اي حلقه به گوش

 

نه ناجي فرشته ها

 

من عاشقم همين و بس

 

غصه نداره بي کسيم

 

قشنگيه قسمت ماست

 

که ما به هم نمي رسيم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 10:37  توسط ™ L I Z A R D ™   | 

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

 

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

 

عشق آن شب مست مستش کرده بود

 

فارغ از جام الستش کرده بود

 

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

 

بر صلیب عشق دارم کرده ای  

 

خسته ام زین عشق دلخونم مکن

 

منکه مجنونم تو مجنونم مکن

 

مرد این بازیچه دیگر نیستم

 

این تو و لیلای تو من نیستم

 

گفت ای دیوانه لیلایت منم

 

در رگ پیدا و پنهانت منم

 

سالها با جور لیلا ساختی

 

من کنارت بودم و نشناختی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 10:37  توسط ™ L I Z A R D ™   | 

ملاصدرا مي گويد :

 خداوند بي‌نهايت است و لامكان و بي زمان

 اما به قدر فهم تو كوچك مي‌شود

و به قدر نياز تو فرود مي‌آيد، و به قدر آرزوي تو گسترده مي‌شود،

 و به قدر ايمان تو كارگشا مي‌شود،

و به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك مي‌شود،

و به قدر دل اميدواران گرم مي‌شود... 

 پــدر مي‌شود يتيمان را و مادر..

برادر مي‌شود محتاجان برادري را.  

همسر مي‌شود بي همسر ماندگان را. 

 طفل مي‌شود عقيمان را.

 اميد مي‌شود نااميدان را.  

راه مي‌شود گم‌گشتگان را.

نور مي‌شود در تاريكي ماندگان را.  

شمشير مي‌شود رزمندگان را. 

 عصا مي‌شود پيران را.

عشق مي‌شود محتاجانِ به عشق را...

خداوند همه چيز مي‌شود همه كس را.

 به شرط اعتقاد؛ به شرط پاكي دل؛ به شرط طهارت روح؛

به شرط پرهيز از معامله با ابليس.

بشوييد قلب‌هايتان را از هر احساس ناروا!

و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف،

و زبان‌هايتان را از هر گفتار ِناپاك،

و دست‌هايتان را از هر آلودگي در بازار...

و بپرهيزيد از ناجوانمردي‌ها، ناراستي‌ها، نامردمي‌ها!

چنين كنيد تا ببينيد كه خداوند، چگونه بر سفره‌ي شما، با كاسه‌يي خوراك و تكه‌اي نان مي‌نشيند و  بر بند تاب، با كودكانتان تاب مي‌خورد، و در دكان شما كفه‌هاي ترازويتان را ميزان مي‌كند

و "در كوچه‌هاي خلوت شب با شما آواز مي‌خواند"

مگر از زندگي چه مي‌خواهيد،

كه در خدايي خدا يافت نمي‌شود، كه به شيطان پناه مي‌بريد؟


كه در عشق يافت نمي‌شود، كه به نفرت پناه مي‌بريد؟


كه در سلامت يافت نمي‌شود كه به خلاف پناه مي‌بريد؟


قلب‌هايتان را از حقارت كينه تهي كنيدو با عظمت عشق پر كنيد.


زيرا كه عشق چون عقاب است. بالا مي‌پرد و دور...

 

 بي اعتنا به حقيران ِ در روح.


كينه چون لاشخور و كركس است.

 

 كوتاه مي‌پرد و سنگين. جز مردار به هيچ چيز نمي‌انديشد.


بـراي عاشق، ناب ترين، شور است و زندگي و نشاط.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 10:36  توسط ™ L I Z A R D ™   | 

اسير

 

 ترا مي خواهم و دانم كه هرگز

به كام دل در آغوشت نگيرم

توئي آن آسمان صاف و روشن

من اين كنج قفس، مرغي اسيرم

 

ز پشت ميله هاي سرد و تيره

نگاه حسرتم حيران برويت

در اين فكرم كه دستي پيش آيد

و من ناگه گشايم پر بسويت

 

در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت

از اين زندان خامش پر بگيرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

كنارت زندگي از سر بگيرم

 

در اين فكرم من و دانم كه هرگز

مرا ياراي رفتن زين قفس نيست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نيست

 

ز پشت ميله ها، هر صبح روشن

نگاه كودكي خندد برويم

چو من سر مي كنم آواز شادي

لبش با بوسه مي آيد بسويم

 

اگر اي آسمان خواهم كه يكروز

از اين زندان خامش پر بگيرم

به چشم كودك گريان چه گويم

ز من بگذر، كه من مرغي اسيرم

 

من آن شمعم كه با سوز دل خويش

فروزان مي كنم ويرانه اي را

اگر خواهم كه خاموشي گزينم

پريشان مي كنم كاشانه اي را

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 10:0  توسط ™ L I Z A R D ™   | 

خانه متروك

 

 دانم اكنون از آن خانه دور

شادي زندگي پرگرفته

دانم اكنون كه طفلي به زاري

ماتم از هجر مادر گرفته

 

 هر زمان مي دود در خيالم

نقشي از بستري خالي و سرد

نقش دستي كه كاويده نوميد

پيكري را در آن با غم و درد

 

 بينم آنجا كنار بخاري

سايه قامتي سست و لرزان

سايه بازواني كه گوئي

زندگي را رها كرده آسان

 

 دورتر كودكي خفته غمگين

در بر دايه خسته و پير

بر سر نقش گل هاي قالي

سرنگون گشته فنجاني از شير

 

 پنجره باز و در سايه آن

رنگ گل ها به زردي كشيده

پرده افتاده بر شانه در

آب گلدان به آخر رسيده

 

 گربه با ديده اي سرد و بي نور

نرم و سنگين قدم مي گذارد

شمع در آخرين شعله خويش

ره بسوي عدم مي سپارد

 

 دانم اكنون كز آن خانه دور

شادي زندگي پر گرفته

دانم اكنون كه طفلي به زاري

ماتم از هجر مادر گرفته

 

 ليك من خسته جان و پريشان

مي سپارم ره آرزو را

يار من شعر و دلدار من شعر

مي روم تا بدست آرم او را

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 9:58  توسط ™ L I Z A R D ™   | 

من که می ترسیدم از هجرت دوست

کاش میدانستم روزگاری که بهم نزدیکیم چه بهایی دارد

کاش میدانستم حس دلتنگی هر روز غروب چه دلیلی دارد...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 17:27  توسط ™ L I Z A R D ™   | 

غمي غمناك شب سردي است، و من افسرده. راه دوري است، و پايي خسته. تيرگي هست و چراغي مرده. مي كنم، تنها، از جاده عبور: دور ماندند زمن آدم ها. سايه اي از سر ديوار گذشت، غمي افزود مرا بر غم ها. فكر تاريكي و اين ويراني بي خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهاني. نيست رنگي كه بگويد با من اندكي صبر، سحر نزديك است. هر دم اين بانگ برآرم از دل: واي، اين شب چقدر تاريك است! خنده اي كو كه به دل انگيزم؟ قطره اي كو كه به دريا ريزم؟ صخره اي كو كه بدان آويزم؟ مثل اين است كه شب نمناك است. ديگران را هم غم هست به دل، غم من، ليك، غمي غمناك است سهراب سپهري
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 11:0  توسط ™ L I Z A R D ™   | 

شعله سركش

لاله دميدم روي زيبا توام آمد بياد
شعله ديدم سركشي هاي توام آمد بياد

 
سوسن و گل آسماني مجلسي آراستند
روي و موي مجلس آراي توام آمد بياد

 
بود لرزان شعله شمعي در آغوش نسيم
لرزش زلف سمنساي توام آمد بياد


در چمن پروانه اي آمد ولي ننشسته رفت
با حريفان قهر بيجاي تو ام آمد بياد


از بر صيد افكني آهوي سرمستي رميد
اجتناب رغبت افزاي توام آمد بياد


پاي سروي جويباري زاري از حد برده بود
هايهاي گريه در پاي توام آمد بياد


شهر پرهنگامه از ديوانه اي ديدم رهي
از تو و ديوانگي هاي توام آمد بياد


+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 10:59  توسط ™ L I Z A R D ™   | 

اگر کسی را دوست داري ، به او بگو .

 

  زيرا قلبها معمولاً با کلماتي که ناگفته می‌مانند ،

می ‌شکنند .

 

 (( جرج آلن ))

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 19:3  توسط ™ L I Z A R D ™   | 

مرداب برای به دست آوردن نیلوفر سالها می خوابد

 

تا آرامش گل نیلوفر به هم نخورد

 

پس اگر کسی را دوست داری برای داشتنش سالها صبر کن ...!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 19:2  توسط ™ L I Z A R D ™   | 

تویی که عطر پونه رو دوس داری

قناریای خونه رو دوس داری

مثل تموم مادرای شرقی

قصه ی عاشقونه رو دوس داری

سر می ذاری به شونه ی آسمون

گریه ی بی بهونه رو دوس داری

گرچه دلت گرفته از زمونه

مردم این زمونه رو دوس داری

                                               به شونه هات صلیب رنجه اما

                                           زخمای روی شونه رو دوس داری

                                           نشون به اون نشون که خیلی وقتا

                                             یه حس بی بهونه رو دوس داری

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 12:25  توسط ™ L I Z A R D ™   | 

رسم زمانه بود که بازیگرت کند

خشکت کند دوباره بیاید ترت کند

آنقدر تر که نرم شوی زیر و رو شوی

در خلقتی دوباره کسی دیگرت کند

آری زمانه خواست بگیرد دل تو را

هر خاک را اراده کند بر سرت کند

آماده شد به عشق تو آتش به پا کند

چرخت دهد در آتش و خاکسترت کند

حتی زمانه در دلت ابلیس خلق کرد

دستور داد سیب شوی نوبرت کند

قیچی زد و برید و تو را تکه تکه کرد

اصلاُ زمانه خواست گلی پر پرت کند

تصمیم داشت دره شود زیر پای تو

پیراهن عزا به تن مادرت کند

گاهی شبیه پیر زنی بد قواره شد

تا با تنی فلک زده همبسترت کند

حتی هوس نکرد رهایت کند دمی

حتی نفس نداد کسی باورت کند

در زشتی زمانه گرفتار شد دلت

مرگی مگر بیاید زیباترت کند

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 12:24  توسط ™ L I Z A R D ™   | 

                                                     وقتی دیگر نبود
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی‌توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن
(دکتر علی شریعتی)

 

www.cloobmusic.com عکس های عاشقانه دختر و پسر, عکس بوسه های عاشقانه

 

girl&boy

             نمیدونم چی جوری بهت بگم که بی تو زندگی و نفس کشیدن مفهومی نداره

     دوست دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 10:37  توسط ™ L I Z A R D ™   | 

کاش سراب خیالم با آب به پایان می رسید
کاش طناب نجاتم رنگ خون نداشت 

کاش سهم من ازاین راه کوتاه خاطره بود

به رنگ آبی آسمان
کاش نگاهم راپرنمی کردم ازگل رز
تمام راه رابه محبت اون باغبونی رفتم
که یک روز گل محبت رانشانم داد
می نویسم:
به ياد روزهای انتظار
به یاد لحظه هاي فراق
به ياد چشمهای اشکبار
به ياد سینه هاي داغدار
می نویسم:
به ياد خلوت هاي غمبار
به ياد غروب هاي دلگیر
وطلوع حسرت بار
به ياد الهه ی پاک نجابت!
از تمام قصه های خود پر کشیده ام
وقتی که فرصت ماندن گذشته است 
وقتی که از سکوت دلتنگ لحظه ها
تابوت مرگ به خانه ی من باز گشته است 
باید برای همیشه بمانم در این غروب؟
باید که غصه وغم را صدا کنم ؟
باید که غرق در لحظه ی دلتنگیم شوم؟
نه هرگز چنین نخواهم کرد 
من خواهم ماند زیرا.....

دربن بست هم راه آسمان بازاست


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 10:36  توسط ™ L I Z A R D ™   | 

امشب تا ابد بر حافظه تاریخی من حک خواهد شد روزی که تمام وجود خویش، غرور خویش و آنچه که به نام من از دیرباز می شناختم را در زباله دان ندانم کاریم ریختم و به باد دادم. شبی که از من هیچ نماند جز تکه گوشت متعفنی که هر سگ ولگردی، کفتار بی رحمی، و یا هر درنده وحشی گرسنه ای هر از گاهی به تیغ دندانی و یا نیش زبانی لطف خویش بر من می نمایاند و نه اکنون که سگانش وحشی تر و جلاد تر از  گذشته از دیر بازنیز چنین بود.

یلدا بیا که از خویش سیرم و تنها به تو می اندیشم تویی که می دانی کیستم و به کجا می روم و چه اندازه تنهایم و به تو محتاج! یلدایم! مپسند هر وحشی بی دردی زخم لاعلاجی بر پیکر پر زخم زبانم بگذارد. آنچنانکه گذاشتند و آنگه بر ان خندیدند. گفتم امسال همان سالی است که وعده ام می دادی و افسوس که هر سال به امید همان سال ....

وای بر من  وای ! امشب چه شبی است. شب قربانی و اعدام! شب فریاد! شب بیداد! وای بر من وای تو هم دیدی چشمت روشن. تو بر آن خندیدی؟ شادباش! خوش باش به هرای پر از کین کثیف و چهره پر رنگ و لعابت. ولی امشب طناب دار و اعدام! یک دو سه و تو اولین قربانی من! خیالم راحت که نیستی در قلبم! تو و تو و ... هم به درک! اکنون به سروقت تو می آیم ببخشید شما حضرت آقا خدای ماها بسه آقا؟ یا بیشتر بخوریم؟ ولی امشب تمام است تو هم اعدامی و اما تو با صندلی الکتریکی! بدرود تو دیگر نیستی. آخیش!! به به چه کشت و کشتاری! چه قلب پاکی که در آن هیچ مزاحمی نیست، هیچ نامردی و هیچ جنس کثیفی. اینک  که نه قیدی نه بندی نه خاری نه یاری و دگر آزادی،  خوب نگاه کن که نخواهی اعدام را دوباره آغاز کنی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 10:36  توسط ™ L I Z A R D ™   | 

مطمئن باشوبرو

ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

وچه زشت

به من وسادگیم خندیدی

به منوعشقی پاک

که پرازیادتوبود

وخیالم میگفت تاابدمال توبود

توبرو بروتاراحتتر

تکه های دل خودراآرام

سرهم بندزنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 8:28  توسط ™ L I Z A R D ™   | 

براي رفتن بهانه لازم نبود ميگفتي خسته شدم و اونوقت راحت تر ميرفتي

چرا دروغ...

چرا قايم موشك بازي...

فكر نميكني ديگه بزرگ شدي؟؟؟

من كه ميتونم اي جور مسائل و حل كنم

كاش صادق تر بودي

ميدونم خسته شدي و دنبال بهانه مي گشتي  

اما بهانه بچه گانه اي رو انتخاب كردي تعجب كردم

حالا ديگه هيچ جوري حست نميكنم

راحت باش...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 8:27  توسط ™ L I Z A R D ™   | 


 


 



 


بايد برگردم


تحمل اينجا را ندارم


اينجا سينه ام خس خس مي کند


        آري معبود من


                 بايد بازگردم


             افسوس،به ياد دارم


                     فقط لحظه اي غفلت


                  غفلت از تو ، از خود ، از او


ديدي؟


لحظه اي از تو مهربان معبودم


لحظه اي از خود ، از اصل خويش


و لحظه اي از او ، دشمن ديرينم شيطان


و اين لحظه هاي کوتاه به هم پيوستند


                                                 طويل شدند


                               و جاده اي خاکي و بدون چراغ پديد آمد


          و من ماندم چه کنم؟؟


                    آري اقرار مي کنم


     بايد اقرار کنم تا توان برگشتن داشته باشم


      در اين تنگ راه پرپيچ و خم آرامش نبود


                  تنها بويي که مي آمد


                              بوي جدايي بود


                                       بوي دلهره


                                                ناکامي


          خالي از لحظه اي شادي


          و از هرطرف بادي مي وزيد


               و من فراموش کرده بودم


                                       که از کجا آمده ام


                             کجا هستم


                و به کجا خواهم رفت


چنان بي ارزش شدم که در اين گردباد پست ، رقصيدم


        اما نه رقص از سر مستي


                      رقص از سر سستي


آري معبود من


         لحظه اي غفلت


ديدي در همين لحظه ي کوتاه نزديک بود مرا ببلعد!!


          اين رجيم سوگند ياد کرده!


          و اما کار کار دل ،و لحظه  هاست!!!


                                           آري خوب مي دانم


                                        چون خواستي ، خواستم


                                         چون خواستم ، خواستي


                 دغدغه داشتم و پريشان


          که به خواب رفتم


اما ريشه هاي ريسمانت در گوشم بازي مي کرد!!


   از مهربانيت بود


       از لطفت بود که بيدارم نمودي


                   درآن هنگام نوري به چشمانم رسيد


                                                       نه ، به قلبم رسيد


                                کم بود اما کافي


                     کم به خاطر  جدايي امروزم


      کافي به خاطر لحظه اي چشيدن و عمري پريشاني


                                 اما معبود من


                مي خواهم بازگردم براي هميشه


         قول مي دهم اين بار که باريکه ي نور را ديدم


                                                     به آن اکتفا نکنم


                             و بي وقفه پي منبع نور روان باشم چون رودي


                                 و خوب مي دانم دستت به سوي من است


                                          اما نه از روي نياز


                                     بلکه از روي بي نيازي


                   فقط کافي است آن را بگيرم


                            معبودا.......


باز هم کمک کن بفهمم تو مرا مي خواهي


                                                    تو مرا مي خواني

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 11:22  توسط ™ L I Z A R D ™   | 

الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها
ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم

پ: پویایی برای پیوستن به خروش حیات

ت: 
تدبیر برای دیدن افق فرداها

ث: ثبات برای ایستادن در برابر بازدارنده ها


چ: چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه

ح: حق شناسی برای تزکیه نفس

خ: 
خودداری برای تمرین استقامت

د: دور اندیشی برای تحول تاریخ

ذ: 
ذکر گویی برای اخلاص عمل

ر: رضایت مندی برای احساس شعف

ز: 
زیرکی برای مغتنم شمردن دم ها

ژ: ژرف بینی برای شکافتن عمق درد ها

س: سخاوت برای گشایش کارها

ش: شایستگی برای لبریز شدن در اوج

ص: صداقت برای بقای دوستی

ض: ضمانت برای پایبندی به عهد

ط: طاقت برای تحمل شکست

ظ: ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف

ع: عطوفت برای غنچه نشکفته باورها

غ: غیرت برای بقای انسانیت

ف: فداکاری برای قلب های دردمند

ق: 
قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل

ک: 
کرامت برای نگاهی از سر عشق

گ: 
گذشت برای پالایش احساس

ل: لیاقت برای تحقق امیدها

م: 
محبت برای نگاه معصوم یک کودک

ن: نکته بینی برای دیدن نادیده ها

و: واقع گرایی برای دستیابی به کنه هستی

ه: هدفمندی برای تبلور خواسته ها

ی: یک رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک
+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 11:40  توسط ™ L I Z A R D ™   |